Nirvana
Saturday, December 25, 2010
اداره مهاجرت
بالاخره موفق شدیم با این اداره مهاجرت کانادا تماس بگیریم.حدود نیم ساعتی صحبت کردیم.انصافا خوب صحبت میکرد این خانم محترم و معلوم بود کارشو بلده.بالاخره ÷س از نیم ساعت سوال و جواب و گشتن در کامپیوترشون گفت من چیزی پیدا نکردم اگه تا 1 ماه دیگه باهاتون تماس نگرفتیم خودتون تماس بگیرید.واقعا مسخرست احتمالا بسته ما گم شده.البته از طریق پست پیگیری کردیم رسیده حتما همونجا گم شده.باید منتظر باشیم ببینیم چی میشه.
Wednesday, December 22, 2010
شب یلدا
دیشب منزل خواهر شوهر بودیم.از صبح بهش گفتم بگو یک چیزی هم ما بخریم بیاریم.ولی نگفت.بداز ظهر فکری به سرم زد.تصمیم گرفتم به تعداد مهمانها فال حافظ از اینترنت دانلود کنم و پرینت بگیرم.تند تند شروع کردم تا بعد از 1 ساعت تملم شد.بعد هم به همان تعداد گل نرگس خریدم و با روبان فالهارو به نرگسهای بیچاره وصل کردم البته ناگفته نمونه که چه مصیبتی بود وصل کردن کاغذها به گلها.اول لوله کردم دیدم سر میخوره میوفته پایین.بعد یه عالمه تا زدم بعد پاپیون کردم که اونهم واسه خودش داستانی بود.بالاخره تموم شد و انصافا ایده خوبی بود .همه خوششون اومد.الته کلی هم خویشتن قندی کردم.عکسشم که ملاحظه می فرمایید.
Tuesday, November 23, 2010
Monday, November 08, 2010
اين خميازه، عجب پر راز است!
مشغول صحبت كردن با فردي هستيد و او وسط حرفتان خميازه ميكشد. شما فكر ميكنيد كه او احتمالا از صحبت هايتان خسته شده
"شديدا واگير" به اين معني است كه براي خميازه كشيدن لازم نيست حتي فردي را ببينيد كه در حال خميازه كشيدن است، بلكه حتي اگر صداي خميازه او را بشنويد، خميازه ميكشيد. حتي ممكن است همين لحظه كه در حال خواندن اين مطلب هستيد ، خميازه بكشيد!
است، اما در همان حال شما هم بلافاصله خميازه ميكشيد و اينجاست كه ماجرا جالب ميشود.
اين اتفاق پشت سر هم رخ ميدهد و شما تنها با نگاه كردن به خميازه ي يك فرد ديگر، شروع به خميازه كشيدن ميكنيد.هر كس ديگري هم كه در حال تماشا كردن شما باشد، خميازه ميكشد.
دانشمندان در حال تلاش هستند تا بفهمند اين اتفاق به چه دليل رخ ميدهد و چيزي كه تا كنون دستگير آن ها شده، اين است كه خميازه شديدا واگير دارد.
"شديدا واگير" به اين معني است كه براي خميازه كشيدن لازم نيست حتي فردي را ببينيد كه در حال خميازه كشيدن است، بلكه حتي اگر صداي خميازه او را بشنويد، خميازه ميكشيد. حتي ممكن است همين لحظه كه در حال خواندن اين مطلب هستيد ، خميازه بكشيد!
احساس همدردي با خميازه!
تحقيقات بر روي خميازه كشيدن نشان مي دهد، حالتي كه شما پس از خميازه كشيدن يك فرد پيدا ميكنيد، بيشتر به احساس همدردي شبيه است. به اين معنا كه شما خميازه ميكشيد تا احساسات فرد مقابلتان را درك كنيد. اين حرف حتما برايتان عجيب است اما به هر حال ميزان همدردي شما با فرد مقابلتان با تعداد خميازههايي كه همراه او مي كشيد رابطه مستقيم دارد.
"احساس همدردي" رابطه مستقيمي با رشد "شناختي و معرفتي" شما دارد. ما ميدانيم كه از سنين كودكي، احساس همدردي كه والدين مان با ما دارند، بر روحيات ما تاثير ميگذارد. اگر والدين در حالات مختلف با فرزندشان همدردي نكنند، اين كمبود مطمئنا در بزرگي بر روحيه او تاثير مستقيم خواهد داشت.
پس احساس همدردي بسيار مهم است. اما واقعا ممكن است خميازههاي ادامه دار ما و فرد مقابلمان به احساس همدردي ربطي داشته باشد؟
محققان دانشگاه "ليدز" انگلستان در تحقيقي سعي كردند تا رازهاي خميازه را كشف كنند. آنها با انتخاب 40 دانشجوي روانشناسي و 40 دانشجوي مهندسي كار خود را آغاز كردند.
دانشجويان هر كدام در اتاقي با فردي ناشناس كه از طرف محققان انتخاب شده بود و مدام خميازه ميكشيد، تنها شدند. فرد ناشناس دقيقا در هر دقيقه، 10 خميازه ميكشيد و مسلما دانشجويان را تحت تاثير قرار ميداد.
پس از اين امتحان، دانشجويان مورد يك تست روانشناسي قرار گرفتند. آنها 40 حالت مختلف چشم را كه هر كدام توصيف احساسي متفاوت داشتند، در مقابل خود ديدند و پاسخهاي آنها بسيار جالب بود.
دانشجويان روانشناسي كه به خاطر نوع رشته تحصيلي شان بيشتر روي افراد تمركز ميكنند، در طول مدت حضورشان در اتاق، حدود 5/5 خميازه كشيدند و از 40 سئوال تست، 25 نمره به دست آوردند.
تفاوتها زياد نبود، اما براي محققان ارزشمند بود، زيرا خانم ها كه گفته ميشود از آقايان احساساتيتر هستند و بيشتر همدردي ميكنند، در نمراتشان فرقي با آقايان نداشتند.
اين تحقيق براي محققان روشن كرد كه خميازه دقيقا با احساس همدردي رابطه مستقيم دارد و از قسمت پشتي مغز ناشي ميشود كه "همدردي" از آن نشات ميگيرد.
اين كه اين دو با هم رابطه مستقيم دارند كاملا واضح است، اما علت آن هنوز در حال بررسي است
چرا خميازه؟
آنچه تا كنون براي بيشتر دانشمندان روشن شده، اين است كه خميازه معمولا در حالات روحي پر استرس و يا خستگي شديد به وجود ميآيد.
وقتي خميازه ميكشيد، خون بيشتري به مغزتان ميرسد و باعث ميشود كه هوشيارتر شويد. پس، از خميازه كشيدن پرهيز نكنيد، مگر اين كه در محلي باشيد كه خميازه كشيدنتان باعث شود ديگران فكر كنند بي حوصله هستيد.
راستي در طول خواندن اين مقاله چند بار خميازه كشيديد؟
Monday, November 01, 2010
مادر
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يكي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد كرد
اما كودك هنوزاطمينان نداشت كه مي خواهد برود يا نه،گفت : اما اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود
كودك ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟...
خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ،چه كنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند،چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد كرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .
كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
كودك فهميد كه به زودي بايد سفرش را آغاز كند.
او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:
خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانهّ او را نوازش كرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را ...
*** مـادر***
صدا كني
Sunday, October 31, 2010
سفر
سفر همیشه خوبه چه کوتاهش چه بلندش.آخر هفته تصمیم گرفتیم با دوستامون بریم شمال.وسایلمون را بستیم گذاشتیم توی ماشین و رفتیم سر کار تا بعد از کار یکسره بریم.ساعت 3 راه افتادیم هوای خیلی ملسی بود توی راه که همش رعد و برق میزد و نم بارونی بود از جاده هراز رفتیم تا 15 کیلومتری آمل خیلی خوب بود راحت رفتیم ولی نزدیکیهای آمل یکهو راه بند آمد و دلتون نخواد 1 ساعتی ماشین را خاموش کردیم و ایستادیم.هر یه ربع ماشین و استارت میزدیم و 10 قدم میرفتیم جلو.بعد از یک ساعت راه باز شد آخرش هم نفهمیدیم چی شده بود ولی فکر کنم کوه ریزش کرده بود.خلاصش که بالاخره رسیدیم و از با هم بودن لذت بردیم.برام جالب بود که توی آبان قشنگ آفتابش داغ بود و ما با آستین کوتاه میرفتیم ساحل.همراهمون دو تا بچه ناز بودند یکی 5/1 ساله یکی
هم 5 ماهه که باهاشون کلی حال کردیم.چه دنیایی دارن این بچه ها
Saturday, October 16, 2010
کنسرت علی لهراسبی
دیشب رفتیم کنسرت علی لهراسبی در سالن میلاد. من تا حالا سالن میلاد نرفته بودم .خوشگل بود خوب ساخته بودند البته به غیر از دستشویی هاش که خیلی دور بود به دلیل بزرگی سالن.
اصلا فکرشو نمیکردم که ایشون انقدر طرفدار داشته باشن ،برام جالب بود. تمام سالن که پر بود و از همه جالبتر اینکه همه آهنگهاشو به غیر از یک آهنگ که برای اولین بار اونجا خوند همه حفظ بودند و باهاش میخوندند.از حق نگذریم هم خداییش صداش خیلی خوبه یه حالته تو دماغی و گرفتگی خاصی دار.
من خودم به شخصه آهنگهاشو فقط از تلویزیون آخر سریالها شنیده بودم و هیچ وقت آهنگها و سی دی هاشو نمیگرفتم به خاطر همین هم بود که تعجب کردم وقتی این همه طرفدارشو دیدم.گروه ارکسترشم واقعا خوب بودند ، هر کدومشون به تنهایی کارشون عالی بود و از بهترینها بودند.
خلاصه در کل راضی بودیم ولی واقعا آدم از این مردم شرمش میاد یکی به خاطر اینکه برای وقت خودشون و بقیه احترام قائل نیستند برنامه ای که باید ساعت 9/30 شروع بشه 10/15 شروع شد.دوم اینکه با اینکه انقدر خواننده را دوست داشتند و طرفدارش بودند از نیم ساعت مونده به اتمام سانس یکی یکی بلند میشدند میرفتند که مثلا یکم توی ترافیک نمونند.
البته به نظر من علاوه بر مردم ایراد از مدیر سالن هم هست که هم موقع شروع زود درهارو نمیبنده و هم اینکه آخر سانس زود درهارو باز میکنه.
البته به نظر من علاوه بر مردم ایراد از مدیر سالن هم هست که هم موقع شروع زود درهارو نمیبنده و هم اینکه آخر سانس زود درهارو باز میکنه.
Sunday, October 10, 2010
دو2
امروز دومین سالگرد روزیه که آمدیم خانه مشترکمون.واقعا زندگی مثل یک چشم بهم زدن میمونه باورم نمیشه که انقدر زود گذشت.البته خداروشکر خیلی خوب گذشت امیدوارم تا آخرش همینجوری همه چیز خوب باشه
Monday, September 27, 2010
سینما 4بعدی
توی صف که وایساده بودیم یاد فیلمهای قدیمی افتادم که نشان میداد زمانیرو که تازه سینما و فیلم سیاه و سفید آمده بود تهران.مردم صف میبستند یکی هم دم سینما وامیستاد و هی داد میزد و فیلم را تبلیغ میکرد
Subscribe to:
Posts (Atom)